«درست نیست که همه‌ی این‌ها باید از میان بروند. زندگی بیش از آن زیباست که بخاطر حرکت دیوانه‌وار یک موجود دیوانه نابود شود ...» آب‌ها به آرامی او را شستند. بی صدا – به آرامی ... دریا به نرمی او را تاب داد و حتا رنجی که داشت به قلبش می‌رسید، آرام شد. ناگهان آسمان از هم باز شد – برای اولین بار در تمام این ماه‌ها – و کرین به بالا و به ستاره‌ها چشم دوخت. بعد فهمید. این پایان زندگی نبود. زندگی نمی‌توانست هیچگاه پایان پذیرد. درون بدنش، درون بافت‌های پوسیده‌ای که به نرمی درون دریا تاب می‌خورد، منبع میلیون‌ها میلیون زندگی وجود داشت. سلول‌ها – باقت‌ها – باکتری‌ها – آمیب‌ها ... زندگی‌های بی شمار و بی نهایتی که ریشه‌های جدیدی در آب تشکیل می‌دادند و بعد از نابودی او، زندگی را ادامه می‌دادند. آن‌ها به واسطه‌ی بقایای در حال فساد او زندگی می‌کردند. آن‌ها از یکدیگر تغذیه می‌کردند.

آن‌ها خود را به محیط جدید وفق داده و از مواد معدنی و ته‌نشین‌هایی که به درون دریای جدید شسته شده بود، تغذیه می‌کردند. آن‌ها زیاد می‌شدند، ترقی و رشد می‌کردند. زندگی یک بار دیگر به خشکی پا می‌گذاشت. دوباره همان چرخه‌ی قدیمی و تکراری را آغاز می‌کرد که شاید از جسد پوسیده‌ی یک باقیمانده از سفرهای بین ستاره‌ای شروع شده بود. در عصرهای آینده، این اتفاق دوباره و دوباره تکرار می‌شد. و حالا می‌فهمید چه چیزی او را به سمت دریا بازگردانده است. لازم نبود آدمی باشد – حوایی باشد. تنها نیاز به دریا، مادر عظیم حیات بود. دریا او را به اعماق خود خوانده بود تا عاقبت زندگی دوباره بتواند پدیدار شود؛ او هم راضی بود. آب‌ها به آرامی او را تاب دادند. بی صدا – به آرامی ... مادر زندگی آخرین زاده‌ی چرخه‌ی قدیمی را که تبدیل به اولین زاده‌ی چرخه‌ی جدید می‌شد تاب داد. و استفان کرین با چشمان درخشان، به بالا و به ستاره‌ها لبخند زد؛ ستاره‌هایی که در میان آسمان پاشیده شده بودند. ستاره‌هایی که هنوز شکل صورت‌های فلکی آشنا را نگرفته بودند، و برای صد میلیون قرن آینده هم این شکل‌ها را به خود نمی‌گرفتند.

این‌جا سیاره‌ای از سنگ و صخره می‌شد، سیاره‌ای از برف و یخ و آب؛ ولی تنها همین‌ها. دیگر حیاتی وجود نداشت. او به تنهایی بی فایده بود. او آدم بود، ولی حوایی وجود نداشت. اوه‌لین با خوشحالی از ساحل دریا برایش دست تکان داد. او کنار کلبه‌ی سفید ایستاده بود و باد پیراهنش را چنان می‌ربود که خطوط بی نقص و باریک پیکرش نمایان می‌شد. و وقتی کمی نزدیک‌تر شد، اوه‌لین به سمتش دوید و کمکش کرد. چیزی نگفت- فقط دست‌هایش را زیر شانه‌اش برد و کمک کرد تا وزن بدن سرشار از دردش را بلند کند. و بنابراین عاقبت به دریا رسید. واقعی بود. این را درک می‌کرد. چون حتا بعد از محو شدن اوه‌لین و کلبه، می‌توانست آب‌های سردی که صورتش را می‌شستند احساس کند. بی صدا – به آرامی ... کرین با خود فکر کرد، این‌جا دریاست و من هم این‌جا هستم. آدم بدون حوا. بی فایده است. کمی بیشتر به درون آب غلطید. آب بدن پاره پاره‌اش را شست. بی صدا – به آرامی ... همانطور که صورتش رو به بالا بود دراز کشید و به آسمان مرتفع و تهدید کننده خیره شد؛ تلخی وجودش تجدید شد. فریاد کشید: «اینطور درست نیست!»

«درست نیست که همه‌ی این‌ها باید از میان بروند. زندگی بیش از آن زیباست که بخاطر حرکت دیوانه‌وار یک موجود دیوانه نابود شود ...» آب‌ها به آرامی او را شستند. بی صدا – به آرامی ... دریا به نرمی او را تاب داد و حتا رنجی که داشت به قلبش می‌رسید، آرام شد. ناگهان آسمان از هم باز شد – برای اولین بار در تمام این ماه‌ها – و کرین به بالا و به ستاره‌ها چشم دوخت. بعد فهمید. این پایان زندگی نبود. زندگی نمی‌توانست هیچگاه پایان پذیرد. درون بدنش، درون بافت‌های پوسیده‌ای که به نرمی درون دریا تاب می‌خورد، منبع میلیون‌ها میلیون زندگی وجود داشت. سلول‌ها – باقت‌ها – باکتری‌ها – آمیب‌ها ... زندگی‌های بی شمار و بی نهایتی که ریشه‌های جدیدی در آب تشکیل می‌دادند و بعد از نابودی او، زندگی را ادامه می‌دادند. آن‌ها به واسطه‌ی بقایای در حال فساد او زندگی می‌کردند. آن‌ها از یکدیگر تغذیه می‌کردند.

آن‌ها خود را به محیط جدید وفق داده و از مواد معدنی و ته‌نشین‌هایی که به درون دریای جدید شسته شده بود، تغذیه می‌کردند. آن‌ها زیاد می‌شدند، ترقی و رشد می‌کردند. زندگی یک بار دیگر به خشکی پا می‌گذاشت. دوباره همان چرخه‌ی قدیمی و تکراری را آغاز می‌کرد که شاید از جسد پوسیده‌ی یک باقیمانده از سفرهای بین ستاره‌ای شروع شده بود. در عصرهای آینده، این اتفاق دوباره و دوباره تکرار می‌شد. و حالا می‌فهمید چه چیزی او را به سمت دریا بازگردانده است. لازم نبود آدمی باشد – حوایی باشد. تنها نیاز به دریا، مادر عظیم حیات بود. دریا او را به اعماق خود خوانده بود تا عاقبت زندگی دوباره بتواند پدیدار شود؛ او هم راضی بود. آب‌ها به آرامی او را تاب دادند. بی صدا – به آرامی ... مادر زندگی آخرین زاده‌ی چرخه‌ی قدیمی را که تبدیل به اولین زاده‌ی چرخه‌ی جدید می‌شد تاب داد. و استفان کرین با چشمان درخشان، به بالا و به ستاره‌ها لبخند زد؛ ستاره‌هایی که در میان آسمان پاشیده شده بودند. ستاره‌هایی که هنوز شکل صورت‌های فلکی آشنا را نگرفته بودند، و برای صد میلیون قرن آینده هم این شکل‌ها را به خود نمی‌گرفتند.

این‌جا سیاره‌ای از سنگ و صخره می‌شد، سیاره‌ای از برف و یخ و آب؛ ولی تنها همین‌ها. دیگر حیاتی وجود نداشت. او به تنهایی بی فایده بود. او آدم بود، ولی حوایی وجود نداشت. اوه‌لین با خوشحالی از ساحل دریا برایش دست تکان داد. او کنار کلبه‌ی سفید ایستاده بود و باد پیراهنش را چنان می‌ربود که خطوط بی نقص و باریک پیکرش نمایان می‌شد. و وقتی کمی نزدیک‌تر شد، اوه‌لین به سمتش دوید و کمکش کرد. چیزی نگفت- فقط دست‌هایش را زیر شانه‌اش برد و کمک کرد تا وزن بدن سرشار از دردش را بلند کند. و بنابراین عاقبت به دریا رسید. واقعی بود. این را درک می‌کرد. چون حتا بعد از محو شدن اوه‌لین و کلبه، می‌توانست آب‌های سردی که صورتش را می‌شستند احساس کند. بی صدا – به آرامی ... کرین با خود فکر کرد، این‌جا دریاست و من هم این‌جا هستم. آدم بدون حوا. بی فایده است. کمی بیشتر به درون آب غلطید. آب بدن پاره پاره‌اش را شست. بی صدا – به آرامی ... همانطور که صورتش رو به بالا بود دراز کشید و به آسمان مرتفع و تهدید کننده خیره شد؛ تلخی وجودش تجدید شد. فریاد کشید: «اینطور درست نیست!»

«درست نیست که همه‌ی این‌ها باید از میان بروند. زندگی بیش از آن زیباست که بخاطر حرکت دیوانه‌وار یک موجود دیوانه نابود شود ...» آب‌ها به آرامی او را شستند. بی صدا – به آرامی ... دریا به نرمی او را تاب داد و حتا رنجی که داشت به قلبش می‌رسید، آرام شد. ناگهان آسمان از هم باز شد – برای اولین بار در تمام این ماه‌ها – و کرین به بالا و به ستاره‌ها چشم دوخت. بعد فهمید. این پایان زندگی نبود. زندگی نمی‌توانست هیچگاه پایان پذیرد. درون بدنش، درون بافت‌های پوسیده‌ای که به نرمی درون دریا تاب می‌خورد، منبع میلیون‌ها میلیون زندگی وجود داشت. سلول‌ها – باقت‌ها – باکتری‌ها – آمیب‌ها ... زندگی‌های بی شمار و بی نهایتی که ریشه‌های جدیدی در آب تشکیل می‌دادند و بعد از نابودی او، زندگی را ادامه می‌دادند. آن‌ها به واسطه‌ی بقایای در حال فساد او زندگی می‌کردند. آن‌ها از یکدیگر تغذیه می‌کردند.

آن‌ها خود را به محیط جدید وفق داده و از مواد معدنی و ته‌نشین‌هایی که به درون دریای جدید شسته شده بود، تغذیه می‌کردند. آن‌ها زیاد می‌شدند، ترقی و رشد می‌کردند. زندگی یک بار دیگر به خشکی پا می‌گذاشت. دوباره همان چرخه‌ی قدیمی و تکراری را آغاز می‌کرد که شاید از جسد پوسیده‌ی یک باقیمانده از سفرهای بین ستاره‌ای شروع شده بود. در عصرهای آینده، این اتفاق دوباره و دوباره تکرار می‌شد. و حالا می‌فهمید چه چیزی او را به سمت دریا بازگردانده است. لازم نبود آدمی باشد – حوایی باشد. تنها نیاز به دریا، مادر عظیم حیات بود. دریا او را به اعماق خود خوانده بود تا عاقبت زندگی دوباره بتواند پدیدار شود؛ او هم راضی بود. آب‌ها به آرامی او را تاب دادند. بی صدا – به آرامی ... مادر زندگی آخرین زاده‌ی چرخه‌ی قدیمی را که تبدیل به اولین زاده‌ی چرخه‌ی جدید می‌شد تاب داد. و استفان کرین با چشمان درخشان، به بالا و به ستاره‌ها لبخند زد؛ ستاره‌هایی که در میان آسمان پاشیده شده بودند. ستاره‌هایی که هنوز شکل صورت‌های فلکی آشنا را نگرفته بودند، و برای صد میلیون قرن آینده هم این شکل‌ها را به خود نمی‌گرفتند.

این‌جا سیاره‌ای از سنگ و صخره می‌شد، سیاره‌ای از برف و یخ و آب؛ ولی تنها همین‌ها. دیگر حیاتی وجود نداشت. او به تنهایی بی فایده بود. او آدم بود، ولی حوایی وجود نداشت. اوه‌لین با خوشحالی از ساحل دریا برایش دست تکان داد. او کنار کلبه‌ی سفید ایستاده بود و باد پیراهنش را چنان می‌ربود که خطوط بی نقص و باریک پیکرش نمایان می‌شد. و وقتی کمی نزدیک‌تر شد، اوه‌لین به سمتش دوید و کمکش کرد. چیزی نگفت- فقط دست‌هایش را زیر شانه‌اش برد و کمک کرد تا وزن بدن سرشار از دردش را بلند کند. و بنابراین عاقبت به دریا رسید. واقعی بود. این را درک می‌کرد. چون حتا بعد از محو شدن اوه‌لین و کلبه، می‌توانست آب‌های سردی که صورتش را می‌شستند احساس کند. بی صدا – به آرامی ... کرین با خود فکر کرد، این‌جا دریاست و من هم این‌جا هستم. آدم بدون حوا. بی فایده است. کمی بیشتر به درون آب غلطید. آب بدن پاره پاره‌اش را شست. بی صدا – به آرامی ... همانطور که صورتش رو به بالا بود دراز کشید و به آسمان مرتفع و تهدید کننده خیره شد؛ تلخی وجودش تجدید شد. فریاد کشید: «اینطور درست نیست!»

«درست نیست که همه‌ی این‌ها باید از میان بروند. زندگی بیش از آن زیباست که بخاطر حرکت دیوانه‌وار یک موجود دیوانه نابود شود ...» آب‌ها به آرامی او را شستند. بی صدا – به آرامی ... دریا به نرمی او را تاب داد و حتا رنجی که داشت به قلبش می‌رسید، آرام شد. ناگهان آسمان از هم باز شد – برای اولین بار در تمام این ماه‌ها – و کرین به بالا و به ستاره‌ها چشم دوخت. بعد فهمید. این پایان زندگی نبود. زندگی نمی‌توانست هیچگاه پایان پذیرد. درون بدنش، درون بافت‌های پوسیده‌ای که به نرمی درون دریا تاب می‌خورد، منبع میلیون‌ها میلیون زندگی وجود داشت. سلول‌ها – باقت‌ها – باکتری‌ها – آمیب‌ها ... زندگی‌های بی شمار و بی نهایتی که ریشه‌های جدیدی در آب تشکیل می‌دادند و بعد از نابودی او، زندگی را ادامه می‌دادند. آن‌ها به واسطه‌ی بقایای در حال فساد او زندگی می‌کردند. آن‌ها از یکدیگر تغذیه می‌کردند.

آن‌ها خود را به محیط جدید وفق داده و از مواد معدنی و ته‌نشین‌هایی که به درون دریای جدید شسته شده بود، تغذیه می‌کردند. آن‌ها زیاد می‌شدند، ترقی و رشد می‌کردند. زندگی یک بار دیگر به خشکی پا می‌گذاشت. دوباره همان چرخه‌ی قدیمی و تکراری را آغاز می‌کرد که شاید از جسد پوسیده‌ی یک باقیمانده از سفرهای بین ستاره‌ای شروع شده بود. در عصرهای آینده، این اتفاق دوباره و دوباره تکرار می‌شد. و حالا می‌فهمید چه چیزی او را به سمت دریا بازگردانده است. لازم نبود آدمی باشد – حوایی باشد. تنها نیاز به دریا، مادر عظیم حیات بود. دریا او را به اعماق خود خوانده بود تا عاقبت زندگی دوباره بتواند پدیدار شود؛ او هم راضی بود. آب‌ها به آرامی او را تاب دادند. بی صدا – به آرامی ... مادر زندگی آخرین زاده‌ی چرخه‌ی قدیمی را که تبدیل به اولین زاده‌ی چرخه‌ی جدید می‌شد تاب داد. و استفان کرین با چشمان درخشان، به بالا و به ستاره‌ها لبخند زد؛ ستاره‌هایی که در میان آسمان پاشیده شده بودند. ستاره‌هایی که هنوز شکل صورت‌های فلکی آشنا را نگرفته بودند، و برای صد میلیون قرن آینده هم این شکل‌ها را به خود نمی‌گرفتند.